به نامِ خداوندِ جان و خِرَد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
در فرّخروزِ مزین به نام نامی فردوسی، خامه را سزد که سر بر آستانِ آن خسروِ سخن سایَد و زبان را روا بُوَد که ثنایِ آن حکیمِ روشنروان گوید، پیرِ فرزانه ای که از خاکِ توس، آفتابِ طوس برآورد و از ویرانهٔ خاموشی، کاخِ جاودانِ پارسی برافراشت. که شاهنامه نه نامهٔ جنگ است، بل گنجِ فرهنگ است، نه دفترِ کین، بل گوهرِ آیین است.
در او، تیغ با تدبیر همراه است و پهلوانی با جوانمردی همراه ، نه خون را ارج مینهد و نه کینه را قدر، بل خرد را تاج میسازد و داد را تخت.
فردوسی، ایران را نه خاکی سرد، که جانِ گرم میبیند، نه مرزی بر نقشه، که رمزی از شرف و ریشه. ازینرو چون نامِ میهن بر زبان میراند، سخنش رنگِ سوگند میگیرد و آهنگِ آذرخش،
«چو ایران نباشد تنِ من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد»

و آنگاه که دشمن آهنگِ تاراجِ وطن کند، طنین صدایش رستاخیز جان پهلوانان می شود،
«همه سربهسر تن به کشتن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم»
این نه بانگِ تعصب، که آوازِ محبت است ، نه فریادِ نخوت، که پیمانِ غیرت است. در جهانِ فردوسی، وطن، گهوارهٔ فرهنگ است و پاسداریِ او، نگهبانیِ شرف.
لیکن آن خداوندگارِ سخن، مردِ خون و خنجر نیست، حکیمِ صلح و تدبیر است. هر جا که آتشِ جنگ را بتوان با آبِ خرد فرو نشاند، شمشیر را در نیام میخواهد و دلها را در سلام. سیاوش، آن سروِ سپیدبخت، تاج را رها میکند تا خونِ بیگناهان ریخته نگردد ، و ایرج، آن شاهزادهٔ روشننهاد، برادران را به مهر میخوانَد نه به نبرد.
که فردوسی نیک میدانست:
«ز خون ریختن، دل شود تیرهرنگ
نیاید ز کین، مردِ دانا به جنگ»
و چه نغز و دلانگیز، آنگاه که غریوِ جنگ برمیخیزد، او مردمان را به بانگِ باده و نوایِ چنگ فرامیخوانَد، که او را خوشتر آید آوایِ جام از هیاهویِ جنگ، و نغمهٔ رامش از عربدهٔ شمشیر. چه، جهان به شادی آباد گردد، نه به شمشیر ، و دل به مهر آرام گیرد، نه به کین.
چنانکه گوید:
«می و جام و رامشگران خواستند
دل از رنجِ گیتی بیاراستند»
و باز فرماید:
«بیا تا جهان را به بد نسپریم
به کوشش همه دستِ نیکی بریم»
در مکتبِ فردوسی، شادی لهوِ غافلان نیست ، فروغِ فرزانگان است. دلِ شاد، آینهٔ خرد است و جانِ خرّم، سرچشمهٔ داد. ازینرو، هر جا که در شاهنامه ستمی فرو میریزد یا صلحی سر برمیآورد، بزم میآراید و چنگ مینوازد:
«چو شد رنج و تیمارِ دشمن به باد
جهان گشت پر نوش و آوایِ شاد»
و در دعایِ نیکروزان گوید:
«همه ساله بخت تو پیروز باد
همه روزگار تو نوروز باد»
آری ، نوروز در نگاهِ فردوسی، تنها گردشِ گردون نیست، رویشِ جان است و جوششِ امید. شادی در شاهنامه، چراغیست که شبِ اندوه را میشکند و انسان را به سپیدهٔ خرد میرساند.
ازینروست که پس از هزار سال، هنوز نامِ فردوسی چون نگینی بر انگشترِ ایران میدرخشد و سخنش چون رودی زلال در جانِ پارسیگویان جاریست. که او تنها شاعرِ حماسه نبود ، پیامبرِ فرهنگ بود. به ما آموخت که وطن را با مهر باید نگاه داشت، جهان را با صلح باید آراست، و زندگانی را با شادی و خرد باید خواست.
روانش غریقِ رحمت باد و نامش جاودان
که پارسی را جان داد و انسانیت را شکوه و شرف بخشید.
347428